نمایش: نيوز خوب | سایت جدید عکس




۲۹ام دی ۱۳۹۶ عکس

چندی پیش، آقایی که چند سال پیش، ریاست صدا و سیما را داشت اعلام کرد که نيوز را باید جوری انعکاس داد که مردم ناامید نشوند و علاوه براین باور کنند که این نيوز واقعی هست. [لینک]

نمایش: نيوز خوب

نمایش: نيوز خوب

پرده به کنار می‌رود. روی صحنه استاد پیری پشت میزی ایستاده و بدون حرکت، درون حال فکر کردن هست.

پشت سر استاد، پرده نمایش سفید بلندی آویزان هست و تصویری روی اين انداخته شده هست.

درون تصویری که پشت سر استاد قرارد دارد، مرد جوانی دیده می‌شود که کنار خیابانی دراز کشیده و مغزش متلاشی شده و زمین اطرافش خونین هست.

دانشجویان این استاد، درون لابلای صندلی‌های مخصوص تماشاگران نشسته‌اند.

***

استاد حرکت می‌کند و رو به تماشاگران می‌گوید:
خبرنگاران آینده عزیز، تا چندی دیگر، شما بطور رسمی مدرک خبرنگاری را بدست می‌آورید، ولی این به این معنی نیست که شما خبرنگار شدید، یا به این زودی می‌روید سر کار! [تبسم بی‌صدای خبرنگاران آینده]

استاد دوباره برای چند لحظه بی‌حرکت شد و بنابراين از چند لحظه به حرکت درآمد و ادامه داد:

«خوب به این تصویر نگاه کنید، این جوان بیکار هست، همانطور هم که می‌بینید هوای شهرش بسیار آلوده هست. چند روز پیش، دستفروشی می‌کرده، ولی ماموران شهرداری بساطش را بردند و دستش را شکستند و امروز بدلیل اینکه روز قبل دستش بد گچ گرفته شده بود، عازم درمانگاه بوده، که سنگ بنای یک ساختمان ول می‌شود و به سر او برخورد می‌کند و مغزش بیرون می‌پاشد».

استاد پیر نفسی جديد کرد و ادامه داد: «از شما، خبرنگاران آینده، می‌خواهم که یه نيوز خوب و امیدوار کننده از این تصویر بیرون بکشید… کسی نبود؟ شما بگویید… بله با شما دختر چاق ردیف آخر سمت چپ هستم…»

دختر چاق ردیف آخر سمت چپ، همانطور که نشسته بود اعلام کرد: «آخه استاد ما از کجای این صحنه ماتم‌کده یه نيوز خوب درون بیاریم؟» [خنده حضار]

استاد خشک و سرد به دانشجوی دیگری اشاره کرد: «مرادی تو بگو!»

مرادی بلند شد، عینکش را میزان کرد و اعلام کرد: «کار نشد نداره [برگشت و لبخندی به دختر چاق ردیف آخر سمت چپ زد و ادامه داد]، عنوان نيوز خوب اینه: جوانی که جان شش نفر را نجات داد، و متنش هم بدون اشاره به وضعیت این جوان اینه که: پزشکان بیمارستان فلان، با سرعتی تحسین کننده، موفق شدند که اعضای بدن جوانی را که فوت کرده بود به بدن شش نفر پیوند بزنند و جان این شش نفر را از مرگ حتمی نجات دهند!» [کف زدن حضار و تعظیم مرادی]

بنابراين از آرام شدن جمعیت، استاد اعلام کرد: «بد نبود، هپروت هم عالمی دارد… کس دیگری ایده‌ای ندارد؟»

یکی از دانشجویان پسر اعلام کرد: «چطور بگیم این جوان، مزدور و جاسوس دشمن بوده و به لطف الهی به تیر غیب دچار شده؟ این هم نيوز خوبیه!» [سکوت جمع]

دانشجوی پسر دیگری اعلام کرد: «چطوره بگیم که این تصوير مربوطه به دولت قبله و حالا تمامي چیز خوبه و ساختمان‌ها محکم و شهر درون امن و امان و خلاصه تمامي چی آرومه؟»

دانشجوی دختری از صف آخر، همانطور که نشسته بود و سعی می‌کرد دیده نشود، دم گرفت:
«من چقدر خوشبختم، تمامي چی آرومه
تمامي چی آرومه، تو به من دل بستی…»

تمامي دانشجویان همراهی می‌کنند:
«این چقدر خوبه که تو کنارم هستی
تمامي چی آرومه، غصه‌ها خوابیدن
شک نداری دیگه تو به احساس من
تمامي چی آرومه، من چقدر خوشحالم
پیشم هستی حالا به خودم می بالم
تمامي چی آرومه…»

استاد چند بار روی میزش کوبید تا تمامي چی درون سالن نمایش آرام شد.

یکی از دانشجویان دخترها، ذوق زده، بلند شد و اعلام کرد: «نگاه کنید، گوشه تصویر، زیر اون ماشین قرمزه، دو تا گربه دارن از اون کارا می‌کنن، چطوره بقیه تصویر را قیچی کنیم و فقط گربه‌ها و ماشین قرمزه را بذاریم و بگیم آزادی رابطه جنسی درون ایران، درون خیابان، درون روز روشن؟!» [صدای سوت و هو بلند شد، یکی دو نفری هم دست زدند!]

استاد، غمگین اعلام کرد: «تعجب می‌کنم بعضی‌ها چیزهایی را می‌بینند که ما، یعنی من و عکاس این تصویر، ندیدیم!»… استاد صدایش را بلندتر کرد و ادامه داد: «چیزهای بی‌ارزش را…»

استاد اعلام کرد: «ملکی تو ایده‌ای نداری؟»

ملکی بلند شد و اعلام کرد: «شما تمامي چیز را حسابی تیره و تار کردید، هوای آلوده، دست شکسته و خشونت مامور، جوانی و بیکاری، و مرگ دلخراش… ولی اگه با دقت به این تصویر نگاه کنین، می‌بینین که این جوون، کفش ورزشی پوشیده، بعلاوه توی جیب این جوون یک کتاب شعر هست، اسم شاعرش هم معلومه… چطوره روی این کار کنیم که هنوز جوون‌هایی هستن که اهل مطالعه و کتاب و شعر و ورزش هستن؟»

پرده می‌افتد.


مطالب پیشنهادی